شمس الدين حافظ

872

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )

343 چرا نه در پى عزم ديارِ خود باشم * چرا نه خاك سر كوى يار خود باشم غم غريبى و غربت چو برنمىتابم * به شهر خود روم و شهريار خود باشم ( 1 ) ز محرمان سراپردهء وصال شوم * ز بندگان خداوندگار خود باشم چو كار عمر نه پيداست بارى آن اولى : * كه روز واقعه پيش نگار خود باشم ز دست بخت گران خواب و كار بىسامان * گرم بود گله‌ئى رازدار خود باشم هميشه پيشهء من عاشقىّ و رندى بود * دگر به كوشم و مشغول كار خود باشم بود كه لطف ازل رهنمون شود حافظ * و گر نه تا به ابد شرمسار خود باشم .